تبليغاتX
کلاس اول جیم
پنجشنبه هفتم آبان 1388
اول جیمیا به دانشگاه می روند!!

 باور کنید....

فراموش نکنید یک نقل قول قدیمی اول جیمی میگه:

هیچ چیز در این دنیا شاخ و دم ندارد!(حتی دانشگاه رفتن!)

Miss R.Z=راحیل=پرتقال فروش

پ.ن۱:چقدر از نوشتن اسم مستعارم حال کردم!! یه جوری ذوق کردم!!

پ.ن۲:چقدر اون موقع ها از لو رفتن اسمای واقعیمون می ترسیدیم!!

نوشته شده توسط در 18:48 با موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه پنجم اسفند 1387
سلام!!!!!
میدونین چی کار کردم؟! نمیدونین که!!!
دیروز نشستم از پست اول خوووندم تاااا اخری!!! هر کدومو میخوندم انگار خاطرش میومد جلو چشمم!!!
انگار تارا رو میدیدم که بلند بلند میخنده...راحیل و دیدم که تعریف میکرد...خودمو هم دیدم که همش از مانا ساعت میپرسیدم!!!خوشحالم که این وبلاگو داریم!:)
خوب...من که خبر زیادی از بچه ها ندارم! ولی تا اونجایی که اطلاع دارم مینویسم!D:
خوب...خیلی وقته که کلاس اول جیم جدا شدن! اینکه هرکی چیکار میکنه و اینا خودش یه بحثیه!!! میدونم که هیچکدوم اونقدر از هم خبر ندارن! پس هر چی میدونم مینویسم که اگه روزی یکی از بچه ها گذرش به اینجا افتاد از حال بقیه خبر پیدا کنه!!
من خودم که مهبان باشم تو مملکت غریبم و دارم درس میخونم و فحش میدم به روح این شیکسپیر که ۲ ساله منو بدبخت کرده!!!!!!! @: سال دیگه یحتمل میرم دانشگاه! میدونین چیه؟ بعد از ۲ سال که اینجام هنوز شک دارم که اومدنم کار درستی بود یا نه...پس فکر نکنین اینجا دارم با دمم گردو میشکنم و حال میکنم!!!:<
ار تارا خیلی خبر دارم! هفته ای ۲ بار اینا حرف میزنیم! اونم داره میخونه! مهندسی میخواد ولی خودش هنوزم نمیدونه دقیقا چی!
راحیل رو هم کم خبر ندارم! میخواد کنکور زبان بده! از اون مدرسه ای که همه با هم بودیم پارسال(یعنی واسه پیش) اومد بیرون! کلاس زبان معروفشم خیلی وقته به خوبی و خوشی به اتمام رسیده!
 الی داره میخونه واسه کامپیوتر! با تارا هنوز تو همون مدرسن!‌:)
سپیده تجربیه! پزشکی میخواد و خیلی خرخونی میکنه!!
با مانا و شقایق ۲ ساله که حرف نزدم! ولی میدونم مدرسشونو عوض کردن! مسیکه ۲تاشون تجربین! ولی دیگه خبری ندارم!
از سروناز و نیلو هییییییییییییچ خبری ندارم!!!


دیگه همین...واسه کریسمس که ایران بودم راحیل اومد خونمون...گفتم راحیل پست جدید بزنیم؟! گفت ااااااااارره!!!
 نوشتیم سلام! ولی هیچی پشتش نیومد!! 

۳ سال پیش کی فکر میکرد یه روزی انقدر پرت و پلا بشیم هرکدوم؟!!
اول جیم یادتونه بیا بیا دلم برات تنگه رو؟!!!!!

حالا...

بیا بیا دلم برات تنگه!

نوشته شده توسط در 4:46 با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه یازدهم مهر 1387
فکرشو بکن....حالا همه ی اون بچه های کلاس اولی کنکوری های قهاری شدن که هر کدوم یه گوشه ی این دنیا ولن!....نمی دونم کدوماشون هر از گاهی سری به اینجا زدن و یاد خاطراتمون کردن... ولی به جان خودم بهترین سال تحصیلی زندگیم همون کلاس اول دبیرستان بود...

حالا تنها چیزی که یادگاری مونده همین وبلاگ عتیقه است! بچه ها پایه اید به عنوان آثار باستانی بندازیمش به میراث فرهنگی؟

نوشته شده توسط در 17:2 با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
ام...

ام...

ام...

دست و دلم به نوشتن نمی ره..!!

چیزه!!

آخه...

باید یه خبر بدی رو بهتون بدم!!

متاسفم!!

ما هر کاری از دستمون بر می اومد کردیم!

ولی...

خب خواست خدا بود دیگه کارش نمی شد کرد...

وبلاگ اول جیم...

مرده!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من تازه فهمیدم...

لطفاْ لباس مشکی هاتون رو در ارید!

من خرما میارم... و می رم یه مسجدی چیزی پیدا کنم برای مراسم!

الناز تو هم برو چند تا از این پارچه های تسلیت جور کن بیار...

حلوا هم که مسلماْ مانا باید در ست کنه!

سروناز و سپیده هم به مدعوین ( این کلمه هه رو چه جوری می خونن؟) چایی بدن!

تارا و نیلوفر هم گل بگیرن و وایسن دم در به کسایی که تسلیت می گن سر تکون بدم!!

جهانم که اون ور آبه...باید بهش زنگ بزنیم پاشه بیاد!!

تو رو خدا اشک نریزید دیگه...

اول جیم خیلی وقته که  مرده...

منتها ما از اونجا که هر چیزی رو شاخ و دم دار تصور می کنیم تا حالا فکر می کردیم مردن شاخ و دم داره...حالا فهمیدیم که نداره!!

تو این مدتم این روح اول جیم بود که به ما سر می زد ما حالیمون نبود...

هی زندگی...

بفرمایید حلوا؟؟

 

نوشته شده توسط در 14:21 با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه بیست و نهم تیر 1386
سلام!!!!

اقا من که دیگه مدرسه نمیرم ولی بازم خودم باید بیام اخبار مدرسه رو بگم!!!

تا اونجایی که من اطلاع دارم پنجشنبه جناب اقای مزمز یه همایش گذاشته بود عین همونی که پارسالم گذاشته بود و نکاتی از قبیل مدل مو و طرز درس خوندن رو متذکر شده بود!!بعد از فردا بچه ها باید برن مدرسه...شنبه و یکشنبه!!!دیگه هم اینکه ساختمون مدرسه دوباره عوض میشه!!یعنی میشه همون اولیه!!!!سومی ها و پیش ها با هم تو یه ساختمونن دوم ها و اول هام به همن...

دیگه من تا اینجاشو میدونم! اهاااان مانتوی امسال طوسیه!بنا به خبرگزاری r.z news رنگش بهتر و دوختش بدتره مانند یک لیوان برعکس!!

خوب همین

فعلا!

نوشته شده توسط در 13:47 با موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه پنجم تیر 1386
اخبار مدرسه در یک ساله گذشته رو می خوام به طور مختصر بگم بقیه بچه ها هم باید کمکم کننند تا چیی از قلم نیفته!!! 1- کم شدن یه نفر از بکسمون! 100 بار گفتیم ولی بازم می گم نیلوفر از جمعمون کم شد جاش هم واقعا خالی بود!گرچه قرار بود حداقل با نظراش ما رو همراهی کنه اما نمی دونیم چی شد! 2- یاد گرفتیم که توی مدرسه جمعمون از 3 نفر نباید بیشتر شه و در مورد چزی جز درس حرف نزنیم! 3- افزایش روز به روز معاون های مدرسه!!! 4- اضافه شدن موجودی باحال به نام قیلی به بکس ما... اصولا هر کی وارد جمع اول جیم می شه باید یه سری خصوصیات و ویژگی هایی رو داشته باشه که خوب خدا رو شکر قیلی همه چیز داشت ... 5- افطاری مدرسه .... به همراه مسابقه با جایزه...شب قبل از امتحان هندسه که به لطف مدیرعزیز کنسل شد... 6- عوض شدن ساختمان مدرسه 7- شکستن پای R.Z ...خنده بود ... :دی ... ربطی به جریانات مدرسه نداشت ....گرچه به گفته ی مورخان شکستگی پا نبود ... که خوشبختانه همون روز اردو باز شد! 8- اردو ... مثل احمق ها اصرار کردیم بریم جای پارسالی خدایی پارسال حال کرده بودیم ... گرچه نمیگفتیم جای قبلی معلوم نبود کی بریم اردو.... 9- قبل از اردو از اونجایی که نمی دونم چی فکر کرده بودن راجع به ما سر کلاس(اگه اشتباه نکنم فیزیک بود) اعلام کردن لیف و حوله نیارید ...پتوی گلبافت هم احتیاجب نیست! خدایی به شما یه همچین چیزی می گفتن چیه می کردید؟!؟! 10- امتحانات نیم ترمی که بعد از تموم شدنشون یه هفته بیشتر طول نکشید که امتحانات ترم شروع شد! 11- قیلی نیومده بعد از امتحانات ترم کوله بار سفرش را جمعیده و به سمت کشور کانادا رهسپار شد! 12- یادم رفته بود بگم که جهان مهر رو کلا نیومد .... اواسط آبان از کاندا تشرف فرما شدند ... بعد امتحانات ترم هم دوبار رفتن کانادا وقبل از عید (می دونم قبل از 8 اسفند بود)که برگشتند! 13- قبل از عید هم بچه رو بردن قلعه ی سحر آمیز که بکس ما نرفتن!!! 14- کلاس هاس وسط عید رو بگو 3 روز اسکل شدیم رفتیم هیچی که هیچی ... ما که روز آخرش نرفتیم ولی بچه هایی که رفته بودن یکی یه 100 تومنی مزین به اسم مدرسه عیدی گرفتن ....امتحان هم تق و لق! این مزیت کلاس های عید! 15- نرفته مدرسه هم که امتحانات نیم ترم شروع شد .... 16- دیگه...آهان ... خودمون رو کشتیم بریم اردو ... قول دادن یه جای خیلی خوب ببرنمون...شمای ...اصفهانی...جایی که احساس کردنه ببرنمون شهر بازی بهتره !!! خلاصه رفتیم اردو یه اینباره رو ! خودمون رو نگاه می کردیم بچه های مهد کودکی و دبستانی اونجا رو نگاه می کردیم هیچ نقطه ی شباهتی یافت نشد! بعد جالبیش اینجا بود بچه های پیش دانشگاهی هم اومده بودن...بردنمون ماشین برقی می گن سوار شید ... ما هم که شکی نداشتیم بریم تو ماشینه گیر می کنیم بیرون نمی یام صرفه نظر کردیم(والا من آخرین باری که سوار شدم پنجم دبستان یا اول راهنمایی بودم نصف الانم قد داشتم واسه پام تو ماشینه جا نداشتم فکر کن الان با این قد می رفتم توش دیگه کارمون می موند با اتش نشانی )...جاتون خالی تونا وحشت هم با جهان رفتم و شقولی اون جا نزدیک بود شلوارامون خیس شه (الته نه از ترس از خنده) گوریل با نو روشن شد ...مونده بودیم توی جای تاریک چه شکلی دارن کارگرا جوشکاری میکنند! 17- همون روز بعده شهر بازی رفتیم تئاتر که اونو بکس ما خدایی خیلی حال کرد (گرچه ظاهرا دیگران هم حال کردن چون توی امتحانات ترم دوم هر جا می شستیم یه گروهی داشت واسه رفتن دوباره برنامه ریزی میکردندکه دیگه اونش به ما ربطی نداره) 18- خامید هنوز ... فکر کردید همین شهر بازی و تئاتر رو رفتیم نخیر! نهار هم بردنمون رستوران ! بماند که بچه های کلاس ما ( اول جیم نه بچه های کلاس دوم) چه بی فرهنگی در اوردن و آخر سر فهمیدن دوتا دوربین کاملا رو میز سراسری که نه ولی کلا رو میز ما بوده! 19- دلتو خوش نکن دیگه اردو تموم شد... امتحانات ترم 20- کارنامه ی مبارک 21- رفتن جهان .... مگه آخه بکسه اول جی هم بدون جهان می شه؟!! کاریش نمی شه کرد با وجود اینکه برامون خیلی عزیزه ولی کاریش نمی تونیم بکنیم تصمیمشو گرفته که امسال بره و کاری از دیت ما بر نمییاد!!! در هر صورت امیدوارم هر جا که هست ما و فراموش نکنه و اینکه لااقل اون با نظراش به بچه ها حال آپ کردن بده!!! 22- جزوه حسابان سال سوم رو هم که با کارنامه تقدیم کردن!!! 23- بکسه جیم از 9 نفر رسید به 7 نفر ... که البته اونا هم تیک تیکه اند تقریبا ... با اینکه زنگ تفریح ها روو میتونیم با م باشیم3Pde واسه خودش جدا می چرخه lilo , shaghooli میرن تجربی ! سروناز که با یه شقایق دیگه می گرده مارو تحویل نمی گیره ... موندیم من و R.Z وtAro0ol 24- به این نتیجه رسیدم که بهتره تمومش کنم وگرنه وبلاگ از وسط نصف می شه! دو صفحه پست شوخی نیست! Eli potter اسبق!(حالا یا سابق چه فرقی داره!؟!)
نوشته شده توسط elipotter در 14:26 با موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386
همه چیز تموم شد... یه سال دیگه با کلی خنده و دعوا تو سری زدن درسو هزارو یک چیز دیگه گذشت و تموم شد و ما موندیم تمامی خاطرات...

اصلا من نمی دونم این فلسفه ی زمان چیه؟!؟! در لحظه جونش انگار در میاد این عقربه ی ساعت که تکون بخوره ولی بعدش که نگاه می کنی می بینی با چه سرعت سرسام آوری گذشته ... ۱سال... ۲ سال...سال بعدی هم به همین سرعت می گذره...

در هر صورت گذشته و دیگه بر نمی گرده... و تنها کاری که از دستمون برمیاد اینه که تا جایی که این زمان  بهمون اجازه می ده .... ثبت تمام خاطرات مونه...

فعلا یه ذره من گرد و خاک فوتیدم ... یه چندتا پست هم با R.Z  آماده کردیم که می زنم... تا بلکه بشه اول جیم سابق!!!

eli potter سابق

p.s: از اسمم بدم می یاد می خوام عوضش کنم

2- جناب آقای بهنام خان شما دیر تشریف آوردید ... سری به آرشیو بزنید تا از قدمت این وبلاگ باستانی باخبر شید!!!

3- با سرعت نور تایپیدم غلط دداره ببخشید :دی

 

نوشته شده توسط elipotter در 16:46 با موضوع: | لینک ثابت |

یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
سلام!!!!

مدرسه ها تموم شد...به همین سادگی...و به همین تلخی و به همین شیرینی...

زود گذشت...خیلی.

دلم برای تک تک این روزا تنگ میشه..بسیار زیاد...بسیار سخت...

حالا فقط دلم میخواد یه جا بشینم و منتظر برگشت روزها باشم...روزهایی که هرگز برنمیگردن.. روزهایی که حالا فقط یه چیز ازشون باقی مونده...

اون یک چیز رو هممون دوست داریم...و امیدواریم که هیچ وقت هیچ چیزی جاشو نگیره..

ما با تمام وجودمون خاطره هامون رو نگه میداریم...میدونم که میتونیم..ما میتونیم...

 

 

نوشته شده توسط در 16:6 با موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
به به واقعا خوش اومدم!!!

چه خاکی گرفته اینجا...اتفاقا امروز داشتم به R.Z میگفتم یکی رو لازم داریم نفسش قوی باشه!!!بیاد یه فوت بکنه این وبلاگ رو!!اره دیگه اینم خاک گرفته مثه تمام چیزایی که خاک میگیرن..مثه تمام چیزایی که یواش یواش کم رنگ میشن زیر اونهمه خاک و بعدم گم میشن بین چیزای جدید...

ولی خوب اشکال نداره بالاخره باید یه سری چیزا خاک بگیرن تا یه چیزای دیگه رنگشونو پیدا کنن!

خوب مدرسه میریم و  میایم!امتحانای نیم ترم رو سرمون خراب شده ۱۰ اردیبهشت تموم میشه..زنگ میزنن خونه واسه ثبت نام و اینا!!!به تارول ساعت ۸:۳۰ جمعه وقت دادن!!!مثلا انگار شب نشینیه!!!شام در خدمت باشیم؟!؟بعد دیگه خبر خاصی نیست!!ما ها هممون زنده ایم(به جان تو اگه دروغ بگم!!بله lilo O elli potterO shaghouli baba هم زندن!البته خیلی فعا نیستن!!از این ادم های زنده ی همینجورین:)))

خوب همین دیگه!!!

فعلا.

نوشته شده توسط در 23:36 با موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه یکم فروردین 1386
سلام!

اصلا باورم نمیشه که ۱ سال گذشت...۱ سالی که تک تک روزاش برام(برامون) خاطرست..۱ سالی که توش بهترین روز ها رو با دوستام گذروندم! ۱ سالی که وقتی چشمامو می بندم با تمام وجودم تو لحظاتش غرق می شم و وقتی چشمامو باز میکنم چیزی تو چشمام نیست جز حسرت..حسرت روزایی که انقدر تند گذشتن که نفهمیدیم دارن میگذرن!حالا از این روزا چیزی نمونده جز یه سری خاطره تو مغز و عشق به کسانی که اون خاطره ها رو ساختن توی قلب..

خوب به امید اینکه امسال هم به خوبی پارسال باشه...

برای خودم و خانوادم.دوستام و خانوادهاشون و همه ی ایرانیا روزای پر از ارامش ارزو میکنم!:)

نوشته شده توسط در 13:35 با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
این مطلب ربط زیادی به وبلاگ اول جیم نداره!!

برای دفاع از ایران در برابر فیلم ۳۰۰ که ایرانی ها را به صورت موجوداتی وحشی تصویر کرده به وبلاگم سر بزنید!!

www.rz369.mihanblog.com

 

نوشته شده توسط در 11:27 با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه هجدهم اسفند 1385
به سلام چطورید؟ چه خبر؟ مامان بابا؟ همه خوبن؟

آقا چه می کنه در راستای جلوگیری از اینترنت...فکر می کنم با توجه به وضع آپ شدن این وبلاگ خودتون منظورمو درک می کنید! در واقع غیر مستقیم وارد می شه...اینقدر درس و امتحان می ریزه سرت که رسماْ سرت رو هم نتونی بخارونی..

از قضا مدرسه هم خوبه...جاتون خالی هفته ی پیش یه امتحان آمار دادیم...انتهای امتحان بود...هر چی به این معلمه می گیم به جون خودت و اون هیس گفتنای خوشگلت نخوندیم مگه حالیش می شه؟

بچه ها ابتدا تصمیم اتخاذ کردند که سفید بدن بعد همگی به این نتیجه رسیدن که خود به خود برگه سفید می شه...

جهان که رسماْ داشت آهنگ گوش می کرد!!

دیگه اینکه هاله جون(معلم فیزیک و همونی که جهان پارسال برگشت بهش گفت بهش گفت کوفت و الانم همش اظهار رضایت می کنه از چیزی که گفته!) اصلاْ حاضر نیست به مناسبت رخداد عروسیش در تاریخ ۲ آذر به ما شیرینی بده و خلاصه خیلی نامرده و این حرفا...

در ضمن هوا دوباره داره گرم می شه و ما دوباره ۸تایی تو حیاط ولو می شیم(نیلوفر جات خیلی خالیه چرا آن نمی شی؟؟) و ناهار مدرسه رو که در طول هفته عبارت است از آش رشته/قیمه یا قورمه سبزی/ماکارونی/کتلت/کالباس یا الویه است می خوریم..

همین!!

عیدتون هم پیشاپیش مبارک و بهتو هم خوش بگذره!!

آهان راستی حالا که حرف عید شد بگم که ما ۷ و ۸ و ۹ فروردین باید بیایم مدرسه...

مزمزه دیگه چه کارش می شه کرد!!!

همون پرتقال فروش!!

 

نوشته شده توسط در 20:44 با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه شانزدهم دی 1385
می بینید تو رو خدا..همه ی وظیفه ی سنگین اپ کردن این وبلاگ رو دوش منه...یا شاید هم من تنها کسی هستم که اهمیت می دم!!

ما یه معذرت خواهی به نگار خانوم که نظرات پست ما رو به ۶۰ رسونده بود بدهکاریم..دستت درد نکنه ولی ما به برخی از دلایل امنیتی مجبور شدیم اون پست رو پاک کنیم...شرمنده!!

در ضمن ما زبونمون مو درآورد از بس یه پسرایی که یه این وبلاگ سر می زنند گفتیم اینجا وبلاگه...gf خواستید تشریف ببری پاساژ یا چت روم...

یه نفر با اسم راحیل نظر داده بود ولی من هرچی نگاه کردم دیدم خودم این نظرو ندادم...

حالا دو حالت داره یا اسم وقعیت راحیله یا نیست...اگه اسم واقعیت راحیله خب تبریک می گم هم اسم دراومدیم...نه به وقتی که باید خودمو خفه کنم تا به مردم حالی کنم اسمم چیه نه به وقتی که یه هم اسم دیگه هم پیدا کردم!

اگر هم اسم واقعیت نیست پس به زبون خوش بهت می گم که دیگه از این اسم اسفاده نکن!

در مورد وقایع مدرسه هم هیچی همین طوری داریم امتحان می دیم...فقط اینکه امروز امتحان زبان فارسی داشتیم بعد به جای اینکه جواب سوال های زبان فارسی رو برامون بزنند روی برد جواب سوالهای ادبیات رو زده بودند که هنوز امتحانشو ندادیم!! حال می کنید تو رو خدا؟؟

 

نوشته شده توسط در 11:8 با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه دوم آذر 1385
آقا یعنی چی؟؟ چه معنی میده؟؟. یعنی شماها اینقدر بی غیرت شدید که وبلاگ اول جیم از ۹ شهریور تا حالا آپ نش؟؟ نه جون من...کو اون روزایی که روزی ۳ پست می زدیم...

یه چیزی بگم؟؟...ما امسال خیلی بدبختیم!! اولاْ این که نفس نمی تونیم بکشیم(دلایل خفگی عبارتند از انواع فیزیک و(این از همه بدتره!) هندسه و شیمی و ...) و دوماْ اینکه کلاساون از هم جدا است و آخر از همه که پست زدن تو این وبلاگ خودکشیه رسمیه چون ما همگی ممنوع الکامپیوتر هستیم و اگه باد به گوش بعضیا برسونه...!

من دارم این پستو می زنم مخصوصاْ(اشتباه نکن rap نیست!) که این به اصطلاح وبلاگ پر خاطره پاک نشه خدای نکرده!!

خلاصه همین دیگه...الان سیمای مخابرات اتصالی می کنه دو ساعته تو نتم!!

نویسنده: پیدا کنید پرتقال فروش را!

نوشته شده توسط در 20:30 با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه نهم شهریور 1385
سلام!!

خوب ما هممون زنده ایم!!و هیچ کدوم نمردیم!!!

مدرسه تموم شد و امتحان رو هم دادیم!!(هرچند قابل ذکره که تارا و بهار پیچوندن!)

اول مهر دوباره یه امتحان داریم! کدوم مدرسه ای رو دیدین که اول مهر امتحان بگیره؟؟؟هرچند این جا شبیه مدرسه نیست دیگه...به همه چی گیر میدن...چند تا فاطی کماندو هم ریختن تو مدرسه مثل گشت ارشاد به مقنعه ها گیر میدن!!

دیگه همین...امسال به طور وحشتناکی باید درس بخونیم بنابرین خیلی زحمت بکشیم هفته ای ۱ بار اپ کنیم!!!

راستی! lilo و شقولی بابا هم اومدن ریاضی!!!

حالا فقط 3pdeh تجربیه!!!ببینیم اونم سر عقل میاد یا نه؟!

همین دیگه تموم شد!

 

نوشته شده توسط در 15:12 با موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه شانزدهم مرداد 1385
نمی خواین تبریک بگید؟!؟! خوب حق دارید ...بذارین خودم بگم بعدش سریع تبریک می گی؟!!

ما یه زمانی یه جمع ۹ نفزی داشتیم دیگه... یکی مون از این مدرسه رفت شدیم ۸ نفر ...

بلافاصله یه نفر دیگه بهمون اضافه شد و دوباره به همون ۹ نفر تبدیل شدم و حالا...

جمع ۹ نفری مون ترکید وحالا یه گروه ۱۰ نفره شدیم...

مدرسه هم هیچ خبر جالبی نداره همش درس و امتحان ....

فعلا

الی پاتر

P.S : فقط اومدم بگم زنده ام... و اینکه دیگه از بچه ها جیغ جیغ نشنوم که همه وبلاگو ول کردین...

نظر هم نخواستم ...

 

نوشته شده توسط elipotter در 18:11 با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385
سلام!!!!

خوب مدرسه ها که میدونین شروع شده!۲ روز در هفته.امسال معلمامون نمیدونم چرا اصلا کار مسخره ای انجام نمیدن که ما بیایم بنویسیم...البته هنوز به طور کامل که شروع نشده ولی خوب!!

معلم فیریکمون همونه که پارسال من برگشتم بهش گفتم کوفت...ولی انگار مغزش یاری نمیکرد و اصلا یادش نبود ما چقدر اذیتش کردیم!!

معلم ادبیاتمون خیلی بخوام لطف کنم مغزش در حد تخم مرغه!ا

معلم ریاضی بد نیست...فقط نمیدونم چی فکر کرده بود که همون جلسه ی اول امتحان گرفت.

معلم هندسه هنوز وارد کلاس نشده بود گفت:من ... هستم خیلی هم سخت گیرم حالا هم دفترا رو میز. (اصلا هم با شاگردایی که تازه اومدن خوب نیست.فکر میکنه هیچی بارشون نیست...)

معلم شیمی خیلی خوبه!!!اون پارسالیه مزخرف ترین و افه ترین ادمی بود که من تو عمرم دیدم!:همه ی پروژه های فاضلاب ایران دست من و شوهرمه!!! یکی نبود بگه معلومه!!کی از تو بهتر؟بالاخره هر چی باشه اشنایی داری با فاضلاب و .. دیگه!

همین!!!معلم دیگه هم هنوز ندیدیم!!معلمامون تقریبا مشترکه با تجربی ها!فقط شیمی و ریاضی فرق میکنه!!

انگار عزراییل امسال نیستش!واقعا باید نذرمونو ادا کنیم!

جهان

نوشته شده توسط در 12:15 با موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه نهم مرداد 1385
هورا!!!!!!!!

امروز که رفتم مدرسه داشتم اسممو میدادم که برام حاضر بزنن یه هو ناظممون بدون هیچ مقدمه ای گفت مهبان تارا رو اوردم تو کلاس شما ولی اگه یه کلمه حرف بزنیا!!!

من کف کردم!!!!

همین دیگه اومدم همینو بگم!

فعلا!!

راستی کلاسا سطح بندی نداره!!!

جهان

نوشته شده توسط در 20:38 با موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه دوم مرداد 1385

خیلی خیلی آباد کردم........دوباره خوب آخه از امروزرفتیم مدرسه.....هر چند که جمع 9 نفری ما مثل سابق نیست چون نیلوفر رفته و .....شدیم 8 تا....

من و مانا و شقولی رفتیم تجربی(نه هممون عقل سلیم داریم) و بقیم ریاضی.

معلمای بقیه رو نمیدونم ولی معلمای ما از پارسالم خنده ترن...معلم زیستمون خانم دامداری/کشاورزی/دامپروری.........از اون لحظه ای که اومد یه نفس فک زد تا آخر با وجود این که خودش میدونست دانش آموزان ظرفیت خاصی برای گوش کردن دارن...

معلم شیمی یکی بدتر از اون دامداری که کل کتاب رو تو یه زنگ درس داد ....طفلک دلش خیلی شاده همش میخنده و دوس داره اون دندونای گاویشو که سبزی لاش گیر کرده به همه نشون بده...(حالا قرمه سبزی خورده اومده یا کوکو سبزی یا کرفس والا من نمیدونم)

معلم ریاضیمون ....نمیدونم اسمش چیه(قرقاول..؟ قناری؟ قوری؟ باقلوا..باقالی...؟) الفم نیس....دیگه خیلی زور بزنه ....خیلی دیگه حالا به احترام مانا 150 قدشه( فعلا به طور موقت تا اسم اینو یادم بیاد بهش میگیم خاله ریزه و قاشق سحر آمیز) آره...خلاصه....هی قربون صدقه اینو اون میره...هی واسه همه میمیره بعد زنده میشه...والا منم نمی دونم مکانیزمش چه جوریاس(به احتمال قوی بعدش تو دلش یه نفرین میکنه دو سه تا فحشم میده اثرش خنثی شه) ......5 دقیقه 1 بار تکرار می کنه :((دخترا حواستون باشه یه خانوم شیک فقط از راه b میره)) ...یه راه مدیتیشنم ارائه داد که همه فیض بردن............

10 دقیقه یه بارم برای این که یه حالی به بچه ها بده ناخناشو می کشه به تخته خلاصه ملت میرن فضا......

 

 

 

 

3pde

نوشته شده توسط در 20:57 با موضوع: | لینک ثابت |

یکشنبه یکم مرداد 1385
به به!!

دوباره مدرسه هامون از فردا باز می شه!!

وااااااااااااااای من که خیلی خوشحالم!!!

تا قبل از این که تابستون بیاد همس یه ریز غر میزدیم!! که وای...پس کی تابستون می شه؟؟؟حالا که تابستون شده! دوباره غر میزنیم که ای بابا پس کی مدرسه ها شروع می شه؟!؟!؟!(اینم واسه دله R.Z )

آره بابا اصلآ مدل آدما اینجوریه!!!همیشه از اون چیزی که دارن نا راضی هستن و تا بوده چنین بوده و تا هست چنین است.....

من نمی دونم به هر حال اولین سالیه که دلم می خواد زودتر شروع شه!!

از هیچ کسی هم خبر ندارم ! نمی دونم اوونام خوشحالن یا نه؟!؟!

خلاصه که دوباره از فردا پست ها و اتفاق های جدید داریم!!

....

so felan bye!!!!

mana
lilo

 

نوشته شده توسط در 21:4 با موضوع: | لینک ثابت |